مردمک های چشمش گشادتر شد، مردم میگفتند از هیجان است اما لرزش بدنش حرف از ترس میزد.
هربار که مشتی گِل به سویش پرتاب میشد، قلبش سینه اش را بیشتر در تنگنا قرار میداد.
آخر چطور ممکن است کسی از حقارت هیجانزده شود؟
اگر صدای هلهله مردم از گل باران او به گوش خدایان برسد چه؟
دیگر چه کسی میتواند از موت فرار کند؟
خدایان همه هلهله کنندگان را به صُلابه میکشند!
حتی بالهای مردم هم پرواز را راه نجات نمیدانند!
اگر او بنده مقرب خدایان باشد چطور؟
اینگونه کسی دوست دارد شاهزادهی درویش را گل باران کند؟