با چاقویی تیز به دستانم خیره شده است، نمیدانم سایهی شوم خیانت دگر با او چه کرده، مرا متهم به چه دروغ و چه بلوایی کرده و کدام فکر غمزدهی مردمگریز حیوانخویش را به جان نیمتوانم انداخته و میخواهد با آن چاقو کدامین درد را در سرتاسر تن من مانند پیچک بپیچاند!؟
شاید بریدن ناخنها؟ شاید سینهی دست؟ یا شاید تکبهتک انگشتها؟!
به راستی بلد است کسی جز من را شکنجه کند؟
آخرین بار او بد کرد و من کتک خوردم، او دروغ گفت و من لبهایم شکافت، او بهبیراهه رفت و پای من تا مدتها لنگید!
اکنون او دیگری را به من ترجیح داده است! این بار دیگر چه میشود؟ شاید میخواهد به جای او از شرم بمیرم!؟
نمیدانم چه شد که پنداشت به جای او برای زجر کشیدن آمادهام.
چاقو را بالا میآورد، نزدیکتر میشود، حال آن سلاح تیز برنده درست روبهروی چشمانم است، با فاصله یکوجبی از قرنیه.
این بهترین راه بود؟ گرفتن چشمانم بابت دیدن گناهانش؟!دستش را شتابان عقب میبرد، پلکهایم را بر هم میگذارم.
چند دقیقه بعد صدای سهمگین افتادن چیزی به زمین مرا به دیدن وا میدارد، از سینه اش خون میچکد...