ساعت هفت و پنجاه و دو دقیقه صبح بود.
چشمان خیسش را از پشت قابهای شیشهای به بیرون دوخته بود. صداهای نامفهومی در سرش میپیچیدند. ناگهان پسرکی زیر. باران فریاد زد: «مادر! مادر!»
به خود آمد، نم چشمانش را با گوشه آستینش گرفت، به ساعت نگاه کرد، دیگر هشت شده بود. لبخند محوی زد و دنبال نام مادر در مخاطبین گوشی گشت، همان یک فریاد کافی بود تا حس کند این دنیا هنوز جایی برای خوشحال کردنش دارد، آغوش مادر...
نقدها
امن ترین جای دنیا حتی تو سخت ترین شرایط
👌🏻👌🏻