چشمانش به خون آغشته بود و زبانش دروغ میگفت، گریه کرده بود و دهان آن را انکار میکرد.
دستش را روی پیشانی گذاشته بود، انگار میخواست سرش را با دست بیجانش نگاه دارد.
لبخندهای زورکی که هربار دندانهایش را نشان میداد، بدنش تلوی بیشتری میخورد.
دروغ میگفت، دروغ اینکه بلد است نقش بازی کند، من میفهمیدم در جانش درد شیهه میکشد و قلبش مثل کورهای سوزان، داغ میشود و سرش سنگین و گوشها کر!
من میفهمیدم اما تنها میتوانستم او را در آغوش بگیرم تا لااقل پشت سر من از درد اشک بریزد، گرچه آن روز فهمیده بودم همان بهتر که حتی نگاهش هم نکنم تا شاید مجبور نباشد اندک غرور ماندهاش را با لبخندهای دروغین برای من خرج کند!...