به آینه نگاه کرد، دستی بر انعکاس لب هایش کشید، چشمهایش را بوسید، خنده هایش را تماشا کرد، اما او خودش نبود!
هرچه تلاش میکرد خود را نمیدید، ناگهان زبان باز کرد غریبهی بیچاره.
کلمات از سر جاری نمیشدند، انگار قلب آنها را مینوشت و زبان میخواند: «تو آنقدر غرق او شدی که خودت را هم او میبینی!»
همین یک جملهی کوتاه کافی بود تا آینه تکهتکه شود...
نقدها