من انسان خوبی نیستم. شکستمش. از دست نگرفتمش، از دست دادمش. میدانی، نمیدانمت، تنها، تنها نیستی، چیزهایی بیشتر از تنهایی. شاید تاریک، شاید تاریکتر. نوری وجود ندارد. روزنهای نیست.
آدمان پستند، حتی آدم هم نیستی. یعنی نیستم. اندیشههایی در سر دارم، از سر دادنشان واهمه دارم.
مرا ببین، بهنظرت ارزش دارد اکسیژن دیگری تلف شود؟ به درختان فکر میکنم. آنها چیزی پس میدهند و زیبا هستند. و من؟ میکشم، نفس، برای رنج دیگران، برای رنج خودم. کاش نکشم. کاش همان هم نباشد. کاش همهاش سوتفاهم باشد. کاش منی نباشد. کاش، کاش نباشد. هیچ نباشد. میدانی، ندان، زیاد میدانی. بس است. بس کن.