درد، دارم ۱/۲
قسم به. حرفم نیاز به اثبات ندارد، یا اصلا اگر بدارد هم، من به هیچکس قطرهای خون، بدهکار نیستم. باور میکنی یا نمیکنی. این افکار، نمیخواباند. جیغ و شیون میکشند، دیوها در سرم، مرا دیوانه میخوانند. حال این عاشقانهست؟ خود نگفتم مگر، جنون است. از دست بر قضا، آن سونامی مرگبار، بر دل خودم بارید. لهولوردهام کرد. باور میکنی یا نه، نمیدانم چرا نفسم قطع نمیشود. دلیلی ندارم. امیدی ندارم.
چرا انقدر وسواس بهخرج میدهم. کسی از من طلبی ندارد؛ اما، التماس میکنم، اگر هستی، صدایم را میشنوی، صدایشان را خفه کن. میآیند. من. من. بس نیست؟ چرا رفت؟ چه شد؟ بد شد؟ مرگ شد؟ حرف تو حرف شد؟ میشود بگویی دهانشان را ببندند؟ نمیتوانم جلوی اشکهای دلم را بگیرم، از چشم نه، از آن دیده که رفتنش را دید نه، همهچی سیاه و سفیده شده، احساس میکنم در جایی ایستادم و کلهام را محکم به دیوار میکوبم.