گلولهای بر روی شقیقهام بگذار. همانطور که نفسم را آهسته و تند میکردی، حال خاموشش کن. حتما با خود میگویی، من که او را داراام، هر زمان که اراده کنم، برای من است.
وهم ندارم بانوی من، در دیدم، دیر است. خواستهات را بخوا تا زمانت تند نشده؛ وگرنه آنکه دست در قلبت گذاشت را، از دست میدهی. شاید در کنار تو، این دنیا باشد که از دستم میدهد.
دروازه را بهخاطر دارم، همانموقع که مانند شبح پا به اندرونیام گذاشتی. آن زمانها قابل لمس نبودی دخترک؛ اما میشنیدمت، استشمامت میکردم. بوی خاک میدادی. بیراه هم نیست که قرار است به خاک بروم، قلبم بوی آشنا حس کرده. از ابتدا هم میدانستم، در فضا، نفسی نیست؛ اما این حس، انقدر بالاام میبرد که نرفتن به کهکشانها غیرممکن بود. میخواست تو را لمس کند. پس، ارزشش را داشت.
حال نیز عجله کن، دستت لحظهای نلرزد. فقط پشیمان شدم شقیقه نه، به مال من شلیک نکن، دستت را بیاور پایینتر، آفرین، به مال خودت شلیک کن، قلبم را نشانه بگیر.
زندگی هم عجیب است، تا دیروز ثروتمندترین بودی؛ اما فردا فقیرترین میشوی.
چون بزرگترین داراییات
قلب دومت را
از دست میدهی.