فکر و فکر و فکر و بعد میگفت چرا زندگی نمیکنم، شاید خدا زمانی که دنیا را خلق میکرده؛ بیفکر بوده. دلیلی نداشته. و همین باعث شد، زندگی کردن و فکر کردن، آبشان در یک جوب نرود. یا بتوانی فکر نکنی، یا بمیری. یا از منظری، خیالی که شبانهروز بهخوردم میدهند، دنیایی تخیلی، که جای واقعیت را، برایم میگیرد. پس، زندگی من وجود دارد. فقط جایش از زمین، به آسمان فکرم رفته. قصد پایین آمدن هم ندارد. آنقدر بالا میرود، که به خود خدا برسد...
بارها از بارهایی که میکشم، کشیدهام. کمی، کم است، هرچه کمیتها را بالا و پایین میکنم، کمام. فرض گیر، فرد، فردا، ندارد، حال ساعتشنیاش، شن، ندارد. حرف دارد ها، زبان برای گفتار، ندارد. سر سرخش، کلامش برید. میگوید، گوینده، گواهی ندارد. ظن و گمانی ندارد. مالش را بردند، خوابش را دید، آب سردی ریخت، حرفها، گریخت. جانی بخواهد؛ اما تا ریشهاش باقی بماند. نه آنکه روزی بیاید، سالی براند. اصلا، نگفت، حالی ندارد؟ در سینهاش، خواهی نخواهد، راهی ندارد؟ گمانم، او، جایی ندارد. ترس دارم، گفتنش آسوده نیست، آنکه، نمیتوانم ثانیهای در پیله بمانم. شاید، شرحهشرحه کردی، سینهام را کندی. شوق پر پرواز کاشتی؛ بالهایم را شکستی. کاری کردی در شب سپید، رگ سیه، نتپید. چه کردی نکردی لحظهای لمسم. آخرش بوسهی مرگ گذاشتی بر لب مستم. مبادا بگویی او بود بادا بادا، که به سمتش گردبادی آمد، که تن از ریسمانت میکند. دیدی دیگر، پلکهای نرمتر از پل سراطش، به جای تبسم، قطراتی بدتر از جام زهر داشت. آها، اشک داشت. شک داشت. بر آنکه، دیگر، زندگی داشت.
گلولهای بر روی شقیقهام بگذار. همانطور که نفسم را آهسته و تند میکردی، حال خاموشش کن. حتما با خود میگویی، من که او را داراام، هر زمان که اراده کنم، برای من است. وهم ندارم بانوی من، در دیدم، دیر است. خواستهات را بخوا تا زمانت تند نشده؛ وگرنه آنکه دست در قلبت گذاشت را، از دست میدهی. شاید در کنار تو، این دنیا باشد که از دستم میدهد. دروازه را بهخاطر دارم، همانموقع که مانند شبح پا به اندرونیام گذاشتی. آن زمانها قابل لمس نبودی دخترک؛ اما میشنیدمت، استشمامت میکردم. بوی خاک میدادی. بیراه هم نیست که قرار است به خاک بروم، قلبم بوی آشنا حس کرده. از ابتدا هم میدانستم، در فضا، نفسی نیست؛ اما این حس، انقدر بالاام میبرد که نرفتن به کهکشانها غیرممکن بود. میخواست تو را لمس کند. پس، ارزشش را داشت. حال نیز عجله کن، دستت لحظهای نلرزد. فقط پشیمان شدم شقیقه نه، به مال من شلیک نکن، دستت را بیاور پایینتر، آفرین، به مال خودت شلیک کن، قلبم را نشانه بگیر. زندگی هم عجیب است، تا دیروز ثروتمندترین بودی؛ اما فردا فقیرترین میشوی. چون بزرگترین داراییات قلب دومت را از دست میدهی.
درد، دارم ۱/۲ قسم به. حرفم نیاز به اثبات ندارد، یا اصلا اگر بدارد هم، من به هیچکس قطرهای خون، بدهکار نیستم. باور میکنی یا نمیکنی. این افکار، نمیخواباند. جیغ و شیون میکشند، دیوها در سرم، مرا دیوانه میخوانند. حال این عاشقانهست؟ خود نگفتم مگر، جنون است. از دست بر قضا، آن سونامی مرگبار، بر دل خودم بارید. لهولوردهام کرد. باور میکنی یا نه، نمیدانم چرا نفسم قطع نمیشود. دلیلی ندارم. امیدی ندارم. چرا انقدر وسواس بهخرج میدهم. کسی از من طلبی ندارد؛ اما، التماس میکنم، اگر هستی، صدایم را میشنوی، صدایشان را خفه کن. میآیند. من. من. بس نیست؟ چرا رفت؟ چه شد؟ بد شد؟ مرگ شد؟ حرف تو حرف شد؟ میشود بگویی دهانشان را ببندند؟ نمیتوانم جلوی اشکهای دلم را بگیرم، از چشم نه، از آن دیده که رفتنش را دید نه، همهچی سیاه و سفیده شده، احساس میکنم در جایی ایستادم و کلهام را محکم به دیوار میکوبم.
هرگز تنها قدم نخواهی زد ۲/۲ ثانیهای چهرهات چشیدم، بویت شنیدم، از خود گم گشتم، بیخود شدم. تو چه؟ تو چه در سرت میپرورانی دزد کوچکم، گرفتیاش تا نگهداری، یا بفروشی؟ حتما قیمت گزافی هم دارد، هیچجا پیدا نمیشود. احتمالا برای دست گرفتنش، سر و دست میشکنند. حال، به حال چشمی ندارم، به آیندهای مینگرم، که تو هستی، صدایم میزنی، اخم میکنی، جان میدهی و جان میگیری. نیاز است که بگویم چه زیبایی؟ آنچه عیان است چه حاجت به بیان است؛ اما تو، مثل دیگران نیستی، چشم انسانی یا حتی، زبان حیوانی، توانایی کشیدنت را ندارد. شاید بزرگترین استعدادم این باشد، دلیلی که به خود میبالم. میتوانم، از تو، بنویسم. گفتنی را گفتم، شدم شیدای دیوانه، آری آنطور صدایم کن، عاشقِ میخانه.