بارها از بارهایی که میکشم، کشیدهام. کمی، کم است، هرچه کمیتها را بالا و پایین میکنم، کمام.
فرض گیر، فرد، فردا، ندارد، حال ساعتشنیاش، شن، ندارد. حرف دارد ها، زبان برای گفتار، ندارد.
سر سرخش، کلامش برید. میگوید، گوینده، گواهی ندارد. ظن و گمانی ندارد. مالش را بردند، خوابش را دید، آب سردی ریخت، حرفها، گریخت.
جانی بخواهد؛ اما تا ریشهاش باقی بماند. نه آنکه روزی بیاید، سالی براند. اصلا، نگفت، حالی ندارد؟ در سینهاش، خواهی نخواهد، راهی ندارد؟ گمانم، او، جایی ندارد.
ترس دارم، گفتنش آسوده نیست، آنکه، نمیتوانم ثانیهای در پیله بمانم. شاید، شرحهشرحه کردی، سینهام را کندی. شوق پر پرواز کاشتی؛ بالهایم را شکستی. کاری کردی در شب سپید، رگ سیه، نتپید. چه کردی نکردی لحظهای لمسم. آخرش بوسهی مرگ گذاشتی بر لب مستم.
مبادا بگویی او بود بادا بادا، که به سمتش گردبادی آمد، که تن از ریسمانت میکند. دیدی دیگر، پلکهای نرمتر از پل سراطش، به جای تبسم، قطراتی بدتر از جام زهر داشت.
آها، اشک داشت. شک داشت. بر آنکه، دیگر، زندگی داشت.