غروب شده و دلم مثل آسمان گر گرفته. از آخرین باری که دیدمت بیست و چهار ساعت هم نگذشته اما حسابی دلم هوا تو کرده. از وقتی بیدار شدم خلأ بزرگی درونم را پر کرده و احساس میکنم روحم نقطه به نقطه اش تاول زده است. روحی که درمان پذیر نیست مگر اینکه وجود نازنین تو آن را مرهمی باشد. روز ها و شب ها بیشتر از هر کس دیگهای با تو حرف میزنم اما حیف که همش توی فکر و خیالاتم نشخوار میشوند و دیر به دیر رنگ واقعیت به خود میگیرند. گاهی اوقات تصور میکنم اینجایی و داریم برای هم کتاب میخوانیم، یا با هم فیلم میبینیم و حتی با هم آشپزی میکنیم؛ لابد با خودت میگی مگه بلدی؟ خب نه؛ ولی بالاخره یک چیزایی میتونم دست و پا کنم. فوقش میتونم از تو یاد بگیرم. من همه این ها را تنها با تصویر تو در ذهنم حک کردهام. راستی که چقدر دیشب زیبا بودی و اون ساعتی که تازه به دستت دیدم هم خیلی قشنگ بود. البته نه فقط دیشب بلکه تو همیشه همین قدر برازندهای و باطن و مکنونات ذهنی و قلبی تو بسیار زیبا تر و روشن تر از هر چیزی است. من بینهایت میخواهمت. فقط و فقط تو را.
آسمان عقد ثریا را به دور گردن شب انداخته. باد موهای تازه جان گرفته درختان را شانه میکند. گل های یاس در باغچه دلم دویدهاند؛ رایحه خود را از نفس هایت وقتی در چند سانتیمتریام نشسته بودی وام گرفتهاند. همه این ها یک روز بخصوص را در گوشم زمزمه میکنند... سر رشته آرزو را از آینده میگیرم. آنقدر دنبالش میکنم تا به تو میرسم. دلم میخواد دستانت رو بگیرم. دستانی که نور از آنها متصاعد میشود. قدم میزنیم. مِن مِن میکنم و میخواهم بگویم: تَ..وَ.. نتونستم. قیچی نگاتیو های چاپ نشده ذهنم را میبرد. رشته از دستم در میرود. کورمال کورمال دنبال چیزی میگردم. دستم به یک چیز خیلی نرم برخورد میکند؛ مثل مخمل است. نمیفهمم که لب های تو هستند یا برگ های یک گل سرخ. دوباره تو را میبینم. تلاش میکنم که بگویم: تَوَ..لُ.. باز هم نتونستم. در فکر تو غرق میشوم. ناگهان انگشتم میسوزد و به خودم میآیم. آخرین شمع روی کیک را روشن میکنم. آنها را فوت میکنی اما خاموش نمیشوند چون از جنس عشق من به تو هستند. روبرویت میایستم؛ بیادبی میکنم و بی اجازه در آغوش میگیرمت و در گوشت آرام میگویم: تولدت مبارک عزیز ترینم
حدود پنج سال قبل بود. درست نمیدونم چی شد اما یک دفعه به خودم آمدم دیدم دلم پیشت گیر کرده. اون موقع خیلی به احساسم اعتماد نکردم. سعی کردم خیلی بهش فکر نکنم. هر وقت این احساس، که همیشه زیر چشمی حواسم بهش بود رو میخواستم جدی نگیرمش، انگار یک چیزی به قلبم سوزن میزد و میگفت: خودتم خوب میدونی که عاشقش شدی! هر سال که میگذشت احساسم بهت قویتر و قابل اعتمادتر میشد. تا اینکه نزدیک یک سال پیش بود تصمیم گرفتم بنویسم. شاید اینجوری دلتنگی خودم رو کمتر بکنم. اما مثل یک جور استسقا بود و تشنه تر میشدم. بهم گفت: خیلی دوست دارم بدونم در مورد من چه فکری میکنی گفتم: در مورد اون چرندیاتی که از ذهنم عبور کرده خواستم بگم اونا فقط محدود به تو نبودن و راجع به بعضی از عزیزانم هم سراغم آمده. اما همانطور که گفتم بهشون باور نداشتم و ندارم. چه در رابطه با تو و چه دیگران اما تفکری که از تو دارم اینه که آدمی هستی که جدی دنبال آرزوهاشه؛ حتی اگه بقیه مخالفش باشن. کسی هستی که دنبال استقلال خودتی و به شدت مهربونی. از طرفی اگر کسی مخالف تو باشه یه جورایی عصبی و بداخلاق میشی. یک چیز دیگه اینکه هنوز شیطنت های خودتو داری که خیلی دوست داشتنیه
نمیدونم. واقعاً نمیدونم چه کار بزرگ و خوبی تو دنیا کردم یا قراره بکنم که خدا تو رو توی زندگیم قرار داده. من طعم خوش زندگی را کنار تو درک کردم و چشیدم، زیبایی و پاکی را با تو شناختم و آهنگ عشق را با صدای ساز قلب تو گوش کردم. اصلاً تو خود برهانی متقن بر اثبات وجود عشق های اصیل هستی. اصالتی که در جوهر وجودت پررنگ و جاری است.هر زمان در ابر سنگین سیاهی ها گم میشوم، تو ستاره قطبی آسمان تاریک جان خسته ام میشوی و دوباره دلم قبله خودش را پیدا میکند. آن شرر چشم هایت جان مرا زیر سایه حریر مژگانت چراغانی میکنند. روبرویم نشستهای و دستت را تکیهگاه چانه کردی و با لبخند نگاهم میکنی. من هم بیکار نمینشینم و تا میتوانم با چشمانم از تو عکس میگیرم. معذرت میخوام که اینقدر زیاد نگاهت میکنم. ولی باور کن دست خودم نیست و نمیتونم کاریش کنم. دور شدن از تو چقدر بیرحمانه است و هر بار دردناکتر از قبل میشود. امشب هم بیخوابی به سرم خواهد زد. اما چقدر خوشبختم که فکر تو خواب را ازم میگیرد. مثل خیلی از شب های دیگر.
امروز هم مثل دیروز است و شمارش معکوس برای پایان خسته کننده آن شروع شده است. البته که بحث دیروز و امروز نیست. هر روزی که نمیبینمت یا کنارم نیستی همین بساط است. امیدوارم فردا اینگونه نباشد. آفتاب از بین کرکره های پرده به درون اتاق سرک کشیده. صدای در میآید. در را باز میکنم و به استقبالت میآیم و میگویم: ببین با آدم چکار میکنی که هر وقت نیستی دست و دلم به هیچ کاری نمیره. اما حالا که آمدی انگار همه پنجره ها باز شدن و هوای خانه عوض شده. شمیم عطر تنت همه وجودم را تسخیر میکند. می نشینیم و میان ما فقط یک فنجون چای فاصله است. تو با حرف هایت آن را هم میزنی و شیرین و شیرینتَرَش میکنی و من هم واو به واوش را مزه مزه میکنم. چه فردای هوس انگیزی...