-اون روز هرکسی جای تو بود با یه اردنگی منو پرت میکرد بیرون.چیشد که تصمیم گرفتی منو ببخشی؟ +فقط خودمو یه دور جای تو گذاشتم و از دید تو به قضیه نگاه کردم ، فهمیدم تو ببازی منم باختم..این شد که یه فرصت دیگه به جفتمون دادم ،و خوشحالم بابت این کارم.
اون همیشه یه قانونِ عجیب داشت: یا باید همهچیز بینقص باشه، یا اصلاً بیخیال بشه. انگار واسه اون، «معمولی بودن» یعنی مرگ! هر بار که میخواست یه کار جدید رو شروع کنه، یه جوری به خودش فشار میآورد که انگار باید از همون قدم اول، یه شاهکارِ جهانی بسازه. اگه حس میکرد شرایط صددرصد ردیف نیست، کلاً بیخیال میشد. همینطوری، سالها بود که فقط توی جای خودش ایستاده بود و حتی پلهی اول رو هم برنمیداشت؛ چون میترسید پلهی اول، اون شکوهِ مدنظرش رو نداشته باشه. این مدل نگاه، حتی توی رابطههاش هم به چشم میخورد. یه بیتوجهیِ کوچیک، یا یه سوءتفاهمِ ساده، واسش یعنی تهِ خط. یا باید همه چیز عالی و بیعیب باشه، یا کلاً تموم بشه. خلاصه، توی تلهی «یا همه یا هیچی» گیر کرده بود؛ تلهای که باعث میشد همهچیز رو از دست بده، فقط به خاطر اینکه نمیتونست همهچیز رو کامل داشته باشه..
خشم او حاصل هزاران اتفاق کوچک بود؛ چیزهایی که بهتنهایی ارزش یک اخم را هم نداشتند، اما وقتی روی هم تلنبار شدند، به طوفانی مهار نشدنی تبدیل شدند . او حتی از اینکه اینقدر زود از کوره در میرفت، عصبانی بود؛ از خودش و از همه. در آن لحظه، او تنها به یک آرامش مطلق و تمام دمنوشهای آرامبخش دنیا نیاز داشت...
دستهای زخمی و پینهبستهاش را قایم میکرد. پوستشان زیر آفتاب تیره شده بود و بخاطر داس گرفتن، سفت و پینه بسته بود. خار و خاشاک هم با آنهمه زخم و خطوخطی، چهرهی دستهایش را عوض کرده بود. خجالت نمیکشید، فقط نمیخواست کسی بابت دستهای او به پدر و مادرش حرفی بزند. وقتی خستگی آنها را میدید، دلش طاقت نمیآورد که گوشهی خانه بنشیند؛ اما دستکشها هم دوبرابر دستهایش بود و با آنها نمیشد کاری کرد...
امشب موقع آشپزی یه رویی از خودم دیدم که تا حالا ندیده بودم! کوکوها یکییکی داشت وا میرفت و منم که کلاً آمپر چسبونده بودم، یهو زدم به سیم آخر. با قاشق افتادم به جون کوکوهای بیچاره و جوری همشون زدم که روغن و محتویاتِ ماهیتابه، مثلِ بمبِ رنگ پخش شد روی دیوار، گاز و حتی فرش! همه جا رو به گند کشیدم، ولی عجیب این بود که دلم آروم گرفت. نه گریه کردم، نه غر زدم و نه با خودم کلنجار رفتم؛ فقط خالی شدم. خانواده که وضعیت رو دیدن، ازم ناامید شدن، ولی من برای اولین بار به خودم افتخار کردم! چون یاد گرفتم به جای اینکه با بغض و گریه خودم رو داغون کنم، یه جوری خودم رو تخلیه کنم که حداقل ته دلم سبک بشه.!
نقدها
الهی الهی...
🥲🖤..