همان طور که به نقطه ای بی انتها چشم دوخته بود زمزمه کرد: -آیا ماه را میشود از حافظه آب گرفت؟!
چشمهایت رفتند، اما نگاهت هنوز پابرجاست و انتظار خانه ی آخر من است
افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب دارد و تنهایی آخرین گریزگاه انسانهای صادق است. صادق هدایت
و در پایان تو راضی به اندوه من شدی و این جواب همه چیز بود
خواستار بینا شدن به تماشای دیدار دنیا نمی ارزید که گاهی ندیدن، بهاییست برای آرامشِ جان و کوری، پناهگاهی امن در برابرِ زشتیهای بیپایان
میتوانست سرنوشت خود را تغییر دهد اما برای زنده ماندن عزیزانش مرگ خود را با آغوش باز پذیرفت
+آرام می شود؟ _آری... +چه زمان؟ _زمانی که نسل بشریت منقرض شود...
آرزوی دیدن کسی را دارم که بهای دیدنش، مرگ است؛اما چه مرگی شیرینتر از رسیدن به تماشای او؟...
و آری عزیز دلم من نویسندگی را با قلب و روحم یافتم....
سر انجام دوست داشتن رویاهایم چه شد؟ جز اینکه تبدیل به آه و حسرت و افسوس شد و آن ها را قاب کردم و زدم به کنج دلم تا بماند برای هرکس که یک روزی وارد آن شد...