و در پایان تو راضی به اندوه من شدی و این جواب همه چیز بود
خواستار بینا شدن به تماشای دیدار دنیا نمی ارزید که گاهی ندیدن، بهاییست برای آرامشِ جان و کوری، پناهگاهی امن در برابرِ زشتیهای بیپایان
میتوانست سرنوشت خود را تغییر دهد اما برای زنده ماندن عزیزانش مرگ خود را با آغوش باز پذیرفت
+آرام می شود؟ _آری... +چه زمان؟ _زمانی که نسل بشریت منقرض شود...
آرزوی دیدن کسی را دارم که بهای دیدنش، مرگ است؛اما چه مرگی شیرینتر از رسیدن به تماشای او؟...
و آری عزیز دلم من نویسندگی را با قلب و روحم یافتم....
سر انجام دوست داشتن رویاهایم چه شد؟ جز اینکه تبدیل به آه و حسرت و افسوس شد و آن ها را قاب کردم و زدم به کنج دلم تا بماند برای هرکس که یک روزی وارد آن شد...
به آیینه مینگرد........ و جز شکستگی هیچ نمیبیند.
به راستی سقوطم را دیدی و هیچ نگفتی؟ به کجا ببرم این زخم انکار ناپذیر را...
همچنان همانند آسیاب کهنه ی متروک بر فراز تپه به انتظارت نشسته ام... نمیخواهی پشیمان شوی؟ تا دیر نشده است تصمیمت را بگیر، زیرا چیزی تا فروپاشی بنایم نمانده است...