گاهی آرزو میکنم چند نفر بودم تا یکی از من ها کارگردان مشهور سینما میشد یکی تمام عمرش گوشهای از جهان مینشست مینوشت و نویسنده میشد یکی دیگر تمام دنیا را میگشت و لمس میکرد یکی در آشپزخانه کوچک کافهاش با بوی دارچین و وانیل زندگی را میگذراند اون یکی در بزرگترین مسابقات آشپزی ملل میدرخشید یکی با عشق معلم میشد و هر روز با جواب دادن سوالات ریز و کوچک بچهها صبحش را به شب می رساند یک خانه ای میساخت گرم و دوست داشتنی دیگری خانهاش را ترک میکرد و غم دل کندن را تحمل میکرد تا به آرزویی برسد که در این مرزها ممکن نبود ؛ و سختترین بخش تنها یکی بودن اینه که تمام این « من ها » با رویاها ، آرزوها و خواستههاشون در وجود من زندگی میکنند و برای رسیدن به یکی از آنها باید بقیه را بکشم و چه سخت است آدمی بداند که باید قاتل آرزوهای خودش باشد تا بتواند با ثبات زندگی کند
چشم باز میکنم ؛ حس میکنم با دیروز فرق دارم . غمی در من نشسته ، انگار عزادارم ، عزادارِ نسخهای از خودم که دیروز بیصدا فرو ریخت و دیگر برنگشت . من عزادارِ «خودمهای» از دسترفتهام ؛ و دارم با منی زندگی میکنم که دیگر نمیشناسمش . به آینه نگاه میکنم با چشمانی که انگار دیگر مال من نیستند ؛ چشمانی که دنبال چیزی میگردند ، شاید امیدی دوباره برای زندگی
همه جا ساکت است،ساکت تر از زمانی که خودش را در اتاقش حبس میکند تا کسی اشک هایش را نبیند همه جا تاریک است،حتی تاریک تر از روزهایی که همه بهش پشت کردند و تنهایش گذاشتند،چون مثل آنها فکر نمیکرد ولی اینجا آرام است،مثل زمانی که از همه دور میشد تا دوباره بتواند برای لحظه ای رویا هایش را زندگی کند و این آغوش گرم است،برعکس آن به ظاهر آغوشای (من درکت میکنم)که بیشتر بوی ترحم،قضاوت و انزجار میداد شاید این خاصیت آب است،که هرکس بهش پناه میبره آروم میشه،حتی بیقرار ترین آدم ها و این ذات آب است که همه را به آغوشش راه میدهد و من الان از همیشه خوشحال ترم . انگار افکارش خاموش شد،چشمانش آرام بسته شد جسمش در آب سرد معلق بود،ولی لبخند میزد . جنازه اش صبح به وقت طلوع خورشید در بستر رودخانه پیدا شد ، تنها چیزی که همراهش پیدا شده تلفن همراهش بوده ، و تنها چیزی که توی گوشی پیدا شده یک پیام هست که قبل از پریدن نوشته و فقط یک جمله نوشته بوده «الان برایم عزاداری نکنید،که من از قبل مرده بودم،و شماها من رو کشتید » و اون به هنرمندی تبدیل شد که به جای گام برداشتن به سمت صحنه های بینالمللی ، به سمت مرگ پرواز کرد
دستانش را دراز کرد ، فریاد برای کمک زد ولی کسی دستش را دراز نکرد تا از روی زمین بلندش کند اشک و ریخت گریه کرد ، اما حتی دریغ از یک نگاه ترحم برانگیز یا دلسوز دست بر زانو گذاشت و بلند شد ، خودش راه رفت ، خودش دوید و حتی خودش پرواز کرد به همه گفت حالش خوب است و هیچ پشیمانی از گذشته ندارد اما بقیه عمرش را صرف گرفتن دستهایی کرد ، که مثل آن زمان خودش برای درخواست کمک دراز شده چون جایی در اعماق وجود است هنوز دستی داشت که گرفته نشده و هنوز کودکی در درونش زندگی میکند که منتظر آغوشی حمایتگر است
گاهی جهان برای لحظهای میایستد ، شاید در همان زمانی که میان چشمان تو پرسه میزنم و در همان لحظه چیزی درونم روشن میشود ، چیزی که نامش هنوز در هیچ زبانی شناخته نشده و من فقط میتوانم بگویم گم شدهام ، در نگاه تو ......
نقدها
🔥
🔥
با پوست و استخوان درکش کردم ری ☕🤎
🔥🤎