دستانش را دراز کرد ، فریاد برای کمک زد
ولی کسی دستش را دراز نکرد تا از روی زمین بلندش کند
اشک و ریخت گریه کرد ، اما حتی دریغ از یک نگاه ترحم برانگیز یا دلسوز
دست بر زانو گذاشت و بلند شد ، خودش راه رفت ، خودش دوید و حتی خودش پرواز کرد
به همه گفت حالش خوب است و هیچ پشیمانی از گذشته ندارد
اما بقیه عمرش را صرف گرفتن دستهایی کرد ، که مثل آن زمان خودش برای درخواست کمک دراز شده
چون جایی در اعماق وجود است هنوز دستی داشت که گرفته نشده
و هنوز کودکی در درونش زندگی میکند که منتظر آغوشی حمایتگر است
نقدها
متنی که دردش رو فریاد نمیزنه ولی بهوضوح میشه حسش کرد پایانش هم خیلی ماندگار بود☕
و چه زیباست این درد و امید کودکی که مانند گل های بهار پژمرده شد 🤎☕
یه فنجون قهوه دبش طلبت! ☕🤎