انسان میان واژهها سرگردان است، تا لحظهای که خودش به آنها معنا ببخشد.
عنوان: نقاش و سایه نقاشی ماهر، سالها بود که در کشیدن پرترههای بینظیر مهارت داشت. هر کسی که به دیدنش میآمد، با دیدن نقاشیاش شگفتزده میشد. اما او همیشه از کشیدن سایهها امتناع میکرد. میگفت سایهها، حقیقت را پنهان میکنند. یک روز، مردی نزد او آمد و خواستار کشیدن پرترهی خودش شد. نقاش با مهارت شروع به کار کرد، اما وقتی به بخش سایهها رسید، مرد گفت: "لطفاً سایهی مرا هم بکش. سایه هم بخشی از من است." نقاش مردد بود، اما در نهایت پذیرفت. وقتی نقاشی تمام شد، مرد به سایهی کشیده شده در نقاشی نگاه کرد و گفت: "این همان چیزی است که همیشه سعی در نادیده گرفتنش داشتم." نقاش با دیدن چهرهی مرد، فهمید که گاهی اوقات، پذیرفتن تمام جنبههای وجودمان، حتی تاریکترین آنها، ما را کاملتر میکند.
عنوان: پروازِ قاصدک کودکی در دشتی پر از گلهای وحشی نشسته بود و به قاصدکی در دستش نگاه میکرد. باد ملایمی میوزید و موهایش را پریشان میکرد. کودک آرزویی کرد، آرزویی شیرین و ساده، و سپس قاصدک را به آسمان سپرد. قاصدک، با بالهای ظریفش، در میان باد رقصید و به سمت افق پرواز کرد. کودک با لبخندی به پروازش خیره ماند. او میدانست که آرزویش، همراه با قاصدک، راهی سفر شده است تا شاید روزی به حقیقت بپیوندد. امید در دلش جوانه زد، همانطور که قاصدک در آسمان دور میشد.
عنوان: آخرین اتوبوس هوا تاریک شده بود و باران نمنم میبارید. روی نیمکت ایستگاه اتوبوس، پیرزنی تنها نشسته بود. چمدان کوچکی کنار پایش بود و نگاهش به جادهای خیس دوخته شده بود. اتوبوسها یکی پس از دیگری میآمدند و میرفتند، اما هیچکدام برای او نبودند. انگار همه مسافرانش را برده بودند. پیرزن آهی کشید و چمدانش را محکمتر بغل کرد. صدای دور شدن آخرین اتوبوس در سکوت شب گم شد. او تنها مانده بود با خاطراتی که در چمدانش جا داده بود و جادهای که پایانی نداشت.
عنوان: سکوتِ رنگها مرد نقاش سالها بود که قلممویش را به بوم سفید میزد. رنگها را میشناخت، هر کدام داستانی داشتند؛ آبیِ آرامِ دریا، قرمزِ داغِ عشق، سبزِ زندگی. اما این روزها، بومش ساکت بود. انگار رنگها هم زبانشان بند آمده بود. یک روز، قطرهای اشک روی بوم چکید. مرد با تعجب به آن خیره شد. قطره، نه رنگی داشت و نه بویی. اما وقتی قلممو را به آن زد، تمام بوم را فرا گرفت. سکوتِ رنگها شکست. مرد فهمید گاهی، عمیقترین احساسات، بیرنگترین هستند.
دیوانه بمانید، اما مانند عاقلان رفتار کنید؛ خطر متفاوت بودن را بپذیرید، اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید.
روزی برایت خواهم گفت... در ازدحام غم ها اندیشیدن به تو لحظه ی "آسودگی" من بود
نمیدانم دیگر ادبیات میتواند چیزی را نجات دهد یا نه. میتواند امید بیافریند، وقتی شپشها در جیبمان میلولند و غمهای زمانه به اوج رسیدهاند. میتواند ذوق زندگی بیافریند، وقتی برای ذوق کردن پولی باقی نمانده است. نمیدانم، شاید ادبیات بتواند نخ اتصالمان به زندگی را محکمتر گره بزند، یا حتی برای لحظهای نجاتش دهد. اما بیگمان نمیتواند یکتنه اعجاز بیافریند، وقتی خودش نیز از فرط گرسنگی جان داده است.
دارم به حافظهی هر سلول سرطانی فکر میکنم. به تاریخچه سلولهایی که از حرفهای تلخ، از کنایهها، از نادیده گرفته شدنها، از رها شدنها، از تحت فشار قرار گرفتنها، تهمتها، توهینها، نشنیدهشدنها، گریههای شبانه، سکوتهای روزانه، خستگیها، تنهاییها، زخمهای بیمرهم، دردهای بیدرمان، غمهای کهنه، غصههای زیرپوستیو دشمنیهای در قالب دوستی زاده شدهاند. اگر میشد هسته سلولهای سرطانی را شکافت و علت را بیرون کشید، هر سرطان را میشد با یک تراژدی برابر دانست.حالا؛ یک نگاه به اطرافیان سالمتان بکنید و ببینید اگر خدایی نکرده روزی سرطان بگیرد چند تا سلول سهم شماست؟ چند تایش را شما کاشتهاید، آب دادهاید، بارور کردهاید؟ آیا اطمینان این را دارید که سلول را بشکافند و حافظه اش را از وجود شما خالی ببینند؟ سرطان هم نشویم. غم نشویم به دل هم؛ درد نشویم به جان هم؛ خواسته و ناخواسته.دنیا خودش به قدر خودش کوفت هست. سلولهای سرطانی خفتهی تن هم را بخشکانیم؛ هر طور میتوانیم، هرطور بلدیم. ما بد نیستیم، فقط گاهی بلد نیستیم. فقط گاهی حواسمان نیست، فقط گاهی زیادی حواسمان به خودمان است. نشویم؛ سرطانِ هم نشویم. همین♥️
قصهدار کردن روزها را دوست دارم؛ به اندازهی مربای آلبالو؛ به اندازهی با صورت خوابیدن روی سمت خنک بالش، به اندازهی روزهای اول آشنایی، به اندازهی پابرهنه راه رفتن روی شن، به اندازهی چیدن گیلاس و توت و زردآلو از درخت، به اندازهی مزهی گردوی تازه، به اندازهی نگاه کردن به ابرها. قصهدار کردن روزها از معدود کارهاییست که به زندگیام معنا میدهد. کجای بیدار شدن و خوابیدن و پختن و کار کردن و درس خواندن و بزرگ شدن شگفتانگیز است اگر نشود برایشان قصه ساخت؟ اگر نتوان رازی را در پختن و شستن و خواندن و جنگیدن و مُردن کشف کرد، اگر همهچیز همین باشد که هست، چقدر دوستش ندارم. پس هزار تا قصه میسازم؛ برای تمیز کردن گاز و شستن ملافهها، برای کنار آمدن با نداشتهها، برای تکراری نشدنِ تکراریها، برای تحمل بار هستی، برای زندگی، برای عشق. قصه ساختن، شکل کوچک من است برای مقاومت؛ برای اینکه جهان، با همهی بیرحمیاش، نتواند همهچیز را به «همین که هست» تقلیل بدهد. وقتی زورم به بیرحمیِ دنیا نمیرسد، شروع میکنم به قصهدار کردن روزها.
گفتند: خودت را معرفی کن. فکر کردم به همهچیز، به اینکه چه کسی بودن را چطور باید معنا کرد. روزها در پی کار بودم، شبها در خیال نوشتن. یک روز همهچیز داشتم و روز بعد، هیچ. کدام را باید میگفتم؟ از آنچه بودم، یا آنچه از سر گذرانده بودم؟ لبخندی زدم و آهسته نامم را گفتم.