چشم باز میکنم ؛ حس میکنم با دیروز فرق دارم .
غمی در من نشسته ، انگار عزادارم ،
عزادارِ نسخهای از خودم که دیروز بیصدا فرو ریخت و دیگر برنگشت .
من عزادارِ «خودمهای» از دسترفتهام ؛
و دارم با منی زندگی میکنم که دیگر نمیشناسمش .
به آینه نگاه میکنم با چشمانی که انگار دیگر مال من نیستند ؛
چشمانی که دنبال چیزی میگردند ، شاید امیدی دوباره برای زندگی
نقدها
حق به توان دو=)
یکم زیادی من و توصیف کردی دختر 🤎☕یه فنجون قهوه طلبت! ☕