گاهی آرزو میکنم چند نفر بودم
تا یکی از من ها کارگردان مشهور سینما میشد
یکی تمام عمرش گوشهای از جهان مینشست مینوشت و نویسنده میشد
یکی دیگر تمام دنیا را میگشت و لمس میکرد
یکی در آشپزخانه کوچک کافهاش با بوی دارچین و وانیل زندگی را میگذراند
اون یکی در بزرگترین مسابقات آشپزی ملل میدرخشید
یکی با عشق معلم میشد و هر روز با جواب دادن سوالات ریز و کوچک بچهها صبحش را به شب می رساند
یک خانه ای میساخت گرم و دوست داشتنی
دیگری خانهاش را ترک میکرد و غم دل کندن را تحمل میکرد تا به آرزویی برسد که در این مرزها ممکن نبود ؛
و سختترین بخش تنها یکی بودن اینه که تمام این « من ها » با رویاها ، آرزوها و خواستههاشون در وجود من زندگی میکنند
و برای رسیدن به یکی از آنها باید بقیه را بکشم
و چه سخت است آدمی بداند که باید قاتل آرزوهای خودش باشد تا بتواند با ثبات زندگی کند
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.