همه جا ساکت است،ساکت تر از زمانی که خودش را در اتاقش حبس میکند تا کسی اشک هایش را نبیند
همه جا تاریک است،حتی تاریک تر از روزهایی که همه بهش پشت کردند و تنهایش گذاشتند،چون مثل آنها فکر نمیکرد
ولی اینجا آرام است،مثل زمانی که از همه دور میشد تا دوباره بتواند برای لحظه ای رویا هایش را زندگی کند
و این آغوش گرم است،برعکس آن به ظاهر آغوشای (من درکت میکنم)که بیشتر بوی ترحم،قضاوت و انزجار میداد
شاید این خاصیت آب است،که هرکس بهش پناه میبره آروم میشه،حتی بیقرار ترین آدم ها
و این ذات آب است که همه را به آغوشش راه میدهد و من الان از همیشه خوشحال ترم .
انگار افکارش خاموش شد،چشمانش آرام بسته شد
جسمش در آب سرد معلق بود،ولی لبخند میزد
.
جنازه اش صبح به وقت طلوع خورشید در بستر رودخانه پیدا شد ، تنها چیزی که همراهش پیدا شده تلفن همراهش بوده ، و تنها چیزی که توی گوشی پیدا شده یک پیام هست که قبل از پریدن نوشته
و فقط یک جمله نوشته بوده
«الان برایم عزاداری نکنید،که من از قبل مرده بودم،و شماها من رو کشتید »
و اون به هنرمندی تبدیل شد که به جای گام برداشتن به سمت صحنه های بینالمللی ، به سمت مرگ پرواز کرد
نقدها
بینظیر بود🔥🤎
مثل همیشه فوق العاده بودی ..ری 🤎 واقعا ازون متناست که آدم با پوست و استخوان درک میکنه 🤎☕
🤎☕