از توی جنگل با کیسه ای از قارچ و توت به خانه بازگشت. مثل همیشه، شمع های خانه تا نورانی ترین حالت خود روشن بودند، و همسرش در حال سوزاندن چوب ها برای پخت شام بود. با لبخندی، کیسه اش را بر روی میز گذاشت و همسرش را در آغوش گرفت و به او در روشن کردن آتش کمک کرد. پسر کوچکش از طبقه پایین امد و داخل کیسه پدرش سرکی کشید که چیزی برای خوردن پیدا کند، و بعضی انها را بیرون برد که با جوجه تیغی هایش به اشتراک بگذارد. "قارچ ها سمی نیستند؟" همسرش پرسید. سری تکان داد "نگران نباش، همهاشون رو با اطمینان چیدهام." آهی کشید و از کنار همسرش بلند شد. هر روزه اینکار را میکرد، یک فرشته از قعر جهنم هیچ کار دیگری نداشت. نباید برای بار هزارمش، انقدر ناراحت میشد. ولی کشتن فردی، وارد خانواده شدن به عنوان همان شخص، و کشتن اعضای خانواده به طوری طبیعی، کاری جالب نبود. مخصوصا خانواده ای گرم. "حتی جوجه تیغی ها هم میمیرند" فرشته فکر کرد
آب! چقدر...عجیبه نه؟ یه ماده مایع که اگر وجود نداشت، هیچگونه زندگی روی سیارهامون وجود نداشت. یه دلیلی داره که مایع حیات رو عنوان خودش کرده. هم نیاز داری بنوشیش، چون بدنت نیاز بهش داره، خود بدنت بیشتر از نصفش آب داره، و آب رو نیاز داری که گیاه پرورش بدی. ولی همون آب، میتونه بپره توی گلوت و خفهات کنه، همون آب میتونه غرقت کنه، همون آب میتونه آبپزت کنه، همون آب میتونه منجمدت کنه. ماده حیات، به هزار و یک روش میتونه بکشتت
وقتی یک مبارز میخواهد تمرین داده شود، در آغاز به او یک شمشیر چوبی عادی میدهند، که هنگام مبارزه به خود یا دیگران اسیب نزند. ولی وقتی حرفه ای تر شد، یا به میدان مبارزه هجوم برد، ان شمشیر چوبی که باهاش تمرین میکرده را بر روی زمین رها میکند و یک سلاح فولادین تیز برمیدارد. شمشیر های چوبی همیشه در مورد این موضوع با یکدیگر بحث میکردند. تقریبا توی هر کاری، اولین وسایلت همیشه باهات باقی میمانند؛ مانند ریاضی که جمع را از اول تا آخرش دارد. ولی مبارزه ها؟ خیر! اونها شمشیر های چوبیشان را در مبارزه واقعی دور میاندازند. "خوب میشد، نه؟" یکی از شمشیر های چوبی گفت، درحالی که با دیوار تکیه داده بود. "اگر همه این مبارزها با ما میرفتن جنگ. اینطوری کسی هم کشته نمیشد." "اون موقع اونم فقط تمرین بود،" شمشیر چوبی کهن که کلی ضربه خورده بود و ترک داشت گفت. "من و تو و برادرات، همه برای تمرینیم، و باید بفهمیم که مقاممون همینه!"
من بهترین نوازنده پیانوی دنیا میشدم، البته اگر به پیانو نوازی علاقه ای داشتم. مطمئنم که بهترین میبودم، میتونم اون استعداد رو داخل خودم حس کنم، ولی خب دوباره تکرار میکنم، علاقهای بهش ندارم. فکر کنم همه انسان ها اینطوری باشن. همه ما داخل چیزی استعداد داریم، که اگر دنبالش کنیم داخلش بهترین میشیم؛ ولی همیشه به چیز دیگه ای علاقه داریم. شاید بگی هم استعداد چیزی رو داری هم علاقه بهش رو، ول باید بهت بگم که توی یک چیزی استعداد داری که اگر اون رو جلو بری داخلش بهترین میشی. میخوای عاقبت بنام یا خدا، یا هر چیز دیگه ای. تمامی ما داخل چیزی استعداد داریم گه توش بهترینیم، ولی علاقهامون ما رو به سمت دیگه ای میکشونه. مگههمین نیست که ما رو انسان میکنه؟ اینکه بینقص نیستیم؟
از خوابش با بدنی عرق کرده پرید. نفس نفس زنان دستی به سر و بدن خود کشید که مطمئن بشود همه چیز سرجایش است، و پس از اطمینانش یک نفس از راحتی کشید. حتی به یاد نمیآورد چه خوابی میدید، و فقط ترس و وحشتش به روحش مانده بود. از تختش بلند شد و به سمت آشپزخانهاش رفت، قوطی حلبی همیشگی اش را برداشت و ان را با اب جوشی که بخار میداد پر کرد و ان را به ارامی، هنگامی که به خیابان کثیف و آلوده نگاه میکرد سر کشید. هر روز با خودش فکر میکرد چقدر زندگی ترسناکیست، پولدار بودن؛ هر روز نگران این باشی که چگونه خوش بگذرونی و چجوری پول هات رو بسوزونی. حتی دوست نداشت بهش فکر کند. مانند یک کابوس میماند. خودش بود و قوطی حلبی اب جوشش، و همین کافی بود که قلب و جسمش را گرم نگه دارد.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.