از خوابش با بدنی عرق کرده پرید. نفس نفس زنان دستی به سر و بدن خود کشید که مطمئن بشود همه چیز سرجایش است، و پس از اطمینانش یک نفس از راحتی کشید. حتی به یاد نمیآورد چه خوابی میدید، و فقط ترس و وحشتش به روحش مانده بود.
از تختش بلند شد و به سمت آشپزخانهاش رفت، قوطی حلبی همیشگی اش را برداشت و ان را با اب جوشی که بخار میداد پر کرد و ان را به ارامی، هنگامی که به خیابان کثیف و آلوده نگاه میکرد سر کشید.
هر روز با خودش فکر میکرد چقدر زندگی ترسناکیست، پولدار بودن؛ هر روز نگران این باشی که چگونه خوش بگذرونی و چجوری پول هات رو بسوزونی. حتی دوست نداشت بهش فکر کند. مانند یک کابوس میماند.
خودش بود و قوطی حلبی اب جوشش، و همین کافی بود که قلب و جسمش را گرم نگه دارد.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.