از توی جنگل با کیسه ای از قارچ و توت به خانه بازگشت. مثل همیشه، شمع های خانه تا نورانی ترین حالت خود روشن بودند، و همسرش در حال سوزاندن چوب ها برای پخت شام بود.
با لبخندی، کیسه اش را بر روی میز گذاشت و همسرش را در آغوش گرفت و به او در روشن کردن آتش کمک کرد. پسر کوچکش از طبقه پایین امد و داخل کیسه پدرش سرکی کشید که چیزی برای خوردن پیدا کند، و بعضی انها را بیرون برد که با جوجه تیغی هایش به اشتراک بگذارد.
"قارچ ها سمی نیستند؟" همسرش پرسید.
سری تکان داد "نگران نباش، همهاشون رو با اطمینان چیدهام."
آهی کشید و از کنار همسرش بلند شد. هر روزه اینکار را میکرد، یک فرشته از قعر جهنم هیچ کار دیگری نداشت. نباید برای بار هزارمش، انقدر ناراحت میشد.
ولی کشتن فردی، وارد خانواده شدن به عنوان همان شخص، و کشتن اعضای خانواده به طوری طبیعی، کاری جالب نبود.
مخصوصا خانواده ای گرم.
"حتی جوجه تیغی ها هم میمیرند" فرشته فکر کرد
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.