نووا
استاد، چرخ را نگه داشت و با انگشتِ گلیاش روی کوزه ترکخورده ضربهای زد. شاگرد با نگرانی گفت: «حیف شد، دوباره شکست. اینهمه وقت صرفش کرده بودم!»
استاد تکهای از گِل را برداشت و گفت: «شاگردِ من، شکستنِ این کوزه، پایانِ کار نیست؛ بلکه اعلامِ اینه که گِلِ تو هنوز برای شکل گرفتنِ کامل، پختگیِ بیشتری میخواد. تو از شکستن میترسی، چون فکر میکنی “محصول” مهمه. اما هنرِ تو، درِ دوباره نشستن پشتِ چرخ و شکل دادنِ دوباره به همون گِلِ شکستهست.»
6پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.