نووا2 ساعت پیش
نویسنده در حال نوشتنِ داستانی بود که ناگهان قلمش شکست. فریاد زد: «لعنت به این روزگار! بهترین لحظهی الهام بود!»
کاغذ که روی میز بود، با صدایی بسیار ضعیف گفت: «تقصیرِ من نبود که قلم تو شکست؛ اما اگر کمی صبوری کنی، میبینی که هنوز حرفهای نگفتهی زیادی بین من و تو باقی مانده.»
نویسنده مکث کرد. او یاد گرفت که گاهی، مکثها، جذابتر از خودِ کلمات هستند.