کودک با عصبانیت نخِ بادبادکش را کشید، چون بادبادک میانِ شاخههای درخت گیر کرده بود. پدربزرگ دستش را گرفت: «نکش! اگر با خشم بکشی، رشتههایِ ظریفش پاره میشه.»
کودک گریه کرد: «پس چیکار کنم؟»
پدربزرگ نخ را آرام کرد و گذاشت بادبادک آزادانه به هر طرف که باد میخواست برود: «بعضی وقتها، برای به دست آوردنِ چیزی که از دست رفته، باید بهش آزادی بدی تا خودش راهِ بیرون اومدن از بنبست رو پیدا کنه. کنترل کردن، همیشه به معنیِ مالکیت نیست؛ گاهی بالاترین نوعِ مالکیت، رها کردنه.»
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.