«همه چراغها رو خاموش کرده بودن و شهر توی تاریکی غرق شده بود، انگار دنیا تصمیم گرفته بود بخوابه. اما اون، وسط خیابان ایستاده بود و به آسمون سیاه خیره شده بود. یه نفر ازش پرسید: “نمیترسی توی این تاریکی گم بشی؟”
لبخندی زد و گفت: “تاریکی فقط یه پوششه؛ من منتظرم چشمهام عادت کنن تا ببینم نور واقعی کجای این سیاهی قایم شده.”»
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.