نووا
«باد سردی میوزید که میتونست استخونها رو به لرزه بندازه. همه پالتوهاشون رو سفتتر چسبیده بودن به خودشون و با سرعت از کنار اون رد میشدن. اما اون، با لباسی نازک، ایستاده بود و به سوزِ باد لبخند میزد.
کسی داد زد: “دیوونه شدی؟ داری یخ میزنی!”
پاسخ داد: “این سرما فقط داره یادم میاره که من هنوز زندهام؛ اینکه هنوز میتونم تپش قلبم رو از لرزیدن تشخیص بدم.”»
3پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.