«باد سردی میوزید که میتونست استخونها رو به لرزه بندازه. همه پالتوهاشون رو سفتتر چسبیده بودن به خودشون و با سرعت از کنار اون رد میشدن. اما اون، با لباسی نازک، ایستاده بود و به سوزِ باد لبخند میزد.
کسی داد زد: “دیوونه شدی؟ داری یخ میزنی!”
پاسخ داد: “این سرما فقط داره یادم میاره که من هنوز زندهام؛ اینکه هنوز میتونم تپش قلبم رو از لرزیدن تشخیص بدم.”»
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.