«دنیای اطرافش پر از آدمهای سنگینی بود؛ آدمهایی که هر قدمی که برمیداشتن، زمین رو بیشتر میشکوند. همه نگران وزنِ مسئولیتهاشون بودن. اما اون، انگار از جنس ابر بود. وسط شلوغی، با چشمهای بسته، پاش رو از روی زمین بلند کرد؛ نه برای پرواز، بلکه برای اینکه ثابت کنه سنگینیِ دنیا، فقط به اندازه اون چیزیه که ما بهش وزن میدیم.»
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.