پیرمرد کتابدار، گرد و غبارِ جلدِ یک کتابِ بسیار قدیمی را گرفت. رهگذری پرسید: «چرا این کتابها را نگه میداری؟ هیچکس دیگر آنها را نمیخواند.» پیرمرد لبخندی زد و کتاب را ورق زد: «خیلیها فکر میکنند ارزشِ یک کلام به شنیده شدن است. اما این کتابها، حتی وقتی هیچکس آنها را نمیخواند، دارند به دیوارهای این اتاق “فکر” تزریق میکنند. سکوتِ این کتابخانه، از جنسِ دانش است، نه خلأ. گاهی کتابها، برای “بودن” نوشته شدهاند، نه برای “خواندن”.»
استاد، چرخ را نگه داشت و با انگشتِ گلیاش روی کوزه ترکخورده ضربهای زد. شاگرد با نگرانی گفت: «حیف شد، دوباره شکست. اینهمه وقت صرفش کرده بودم!» استاد تکهای از گِل را برداشت و گفت: «شاگردِ من، شکستنِ این کوزه، پایانِ کار نیست؛ بلکه اعلامِ اینه که گِلِ تو هنوز برای شکل گرفتنِ کامل، پختگیِ بیشتری میخواد. تو از شکستن میترسی، چون فکر میکنی “محصول” مهمه. اما هنرِ تو، درِ دوباره نشستن پشتِ چرخ و شکل دادنِ دوباره به همون گِلِ شکستهست.»
دخترک به بومِ سفید نگاه کرد و پرسید: «چرا فقط یک نقطهی سیاه وسطِ این بومِ بزرگ کشیدی؟» نقاش قلممویش را زمین گذاشت و گفت: «چون برای دیدنِ بوم، باید اول اون نقطه رو ببینی. همه یاد گرفتن دنیا رو با چشمهایِ پر از شلوغی تماشا کنند. من این نقطه رو کشیدم تا به چشمهایِ تو یاد بدم که گاهی، برای پیدا کردنِ حقیقت، باید از خیرِ دیدنِ تمامِ زیباییهایِ حاشیه بگذری تا بتونی متمرکز بشی.»
کودک با عصبانیت نخِ بادبادکش را کشید، چون بادبادک میانِ شاخههای درخت گیر کرده بود. پدربزرگ دستش را گرفت: «نکش! اگر با خشم بکشی، رشتههایِ ظریفش پاره میشه.» کودک گریه کرد: «پس چیکار کنم؟» پدربزرگ نخ را آرام کرد و گذاشت بادبادک آزادانه به هر طرف که باد میخواست برود: «بعضی وقتها، برای به دست آوردنِ چیزی که از دست رفته، باید بهش آزادی بدی تا خودش راهِ بیرون اومدن از بنبست رو پیدا کنه. کنترل کردن، همیشه به معنیِ مالکیت نیست؛ گاهی بالاترین نوعِ مالکیت، رها کردنه.»
هنرمند تمام زندگیش رو گذاشت تا پرترهی همسرش رو بکشه؛ میخواست زیباترین چیزی باشه که چشمها به خود میبینه. سالها بعد، وقتی آخرین خط رو کشید، فهمید که خودش توی این مسیر، تمامِ زیباییهاش رو از دست داده و حالا فقط یه پیرمردِ خسته است که داره یه نقاشی از زنی میکشه که دیگه اون زن نیست.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.