با ناامیدی درحال نگریستنِ گیاه خود بود، دیگر دنیا برایش معنی عمیقی نداشت جز از دست دادن. گل کوچکش تنها موجود زندهای بود که پای حرفهایش مینشست؛ بدون اینکه سؤالی بپرسد و یا او را بخاطر کارهای گذشتهاش تحقیر کند. حال دیگر حتی گل هم سرش را پایین انداخته بود؛ انگار او نیز از شنیدن غمهای تکراریاش خسته شده بود...
نقدها
به گلها از دردهاتون نگین...
:)))