زمانی هر صبح با عجله از خانه بیرون میرفت و برای آیندهای که هنوز نرسیده بود، نقشه میکشید.بعد یک اتفاق همهچیز را تغییر داد؛ نه آنقدر بزرگ که دیگران متوجه شوند، اما آنقدر عمیق که زندگی او دیگر به شکل قبل برنگردد.
روزها گذشتند و او همچنان به زندگی ادامه داد، فقط با قدمهایی آرامتر و دلی که هر روز سنگینتر میشد.
حالا بیشتر وقتش را کنار گلدانی میگذراند که تنها نشانه زنده ماندن در اتاقش بود...
نقدها
🤎☕