مرا میشناسی. همانم که نیستم.
دنیا آرام گرفت، و غوطهور در تاریکیِ شب به خواب رفت.
شب شد. غم، آرام زیر لحاف خزید. فردا؛ اما رختخواب خالی بود.
گم شدهام میانِ قومی بیگانه. فریاد میزنم: وطن کو؟ میگویند: دیوانه است! راه کج میکنند. اگر پرسیدند، بگو: بیگانهای در دیار، منم.
بگو بدانم، هنوز هم مرا به خاطر داری؟
آسمان ابریست، باران از چشم من میبارد.
کودک پرسید، آیا پنجرهها هم میگریند؟
او روحش را باخت. از همان لحظاتی که تن به دوست داشتنش داد، و به اسرات مرداب درآمد.
ماه در آبی کبود، بیقرار میرقصد.
گمان میکنم به هر کس نزدیک میشوم او نیز تنها میشود، مِن بعد دست تنهائیم را میگیرم مبادا بیگدار عدهای را به خود آغشته کند.
خواستم کمی از احوالم بگویم ، لب به سخن باز نمیشد.