مرا میشناسی. همانم که نیستم.
گم شدهام میانِ قومی بیگانه. فریاد میزنم: وطن کو؟ میگویند: دیوانه است! راه کج میکنند. اگر پرسیدند، بگو: بیگانهای در دیار، منم.
بگو بدانم، هنوز هم مرا به خاطر داری؟
آسمان ابریست، باران از چشم من میبارد.
کودک پرسید، آیا پنجرهها هم میگریند؟
او روحش را باخت. از همان لحظاتی که تن به دوست داشتنش داد، و به اسرات مرداب درآمد.
ماه در آبی کبود، بیقرار میرقصد.
گمان میکنم به هر کس نزدیک میشوم او نیز تنها میشود، مِن بعد دست تنهائیم را میگیرم مبادا بیگدار عدهای را به خود آغشته کند.
خواستم کمی از احوالم بگویم ، لب به سخن باز نمیشد.
قاصدکی که از پنجره وارد شده بود در میان شررهای آتش شومینه سوخت. و آرزوئی در گلوگاه خفه شد.
نمیدانم چه بر سرم آمده؛ اما خوب میدانم این منِ فعلی کسی نیست که مدتها پیش میشناختم. گیر افتادهام میان غریبهها و با خود از هر کسی غریبهترم. و تو ای آشنای همیشگی، در ازدحام بار سنگینِ نگاهها، در پچپچِ روانسوز ِ صداها، کجائی که رهائیام بخشی؟!