روزی رسید که مرگ و زندگی خواستند برای یک روز، ببیند که دیگری در کار خوشان چه حسی دارند. پس مرگ تبدیل به زندگی، و زندگی تبدیل به مرگ شد.
در همان یک روز، جمعیت همه موجودات زنده انقدر بالا رفت که سیاره به سختی میتوانست تحمل کند. زندگی نمیتوانست موجوداتی که خودش خلق کرده را از روی سیاره بردارد.
در ان سو، مرگ که قدرت زندگی را داشت یک موجود جدید خلق کرد. موجودی که بنظرش یک خلقت بینقص بود، و ان را بر روی سیاه کاشت تا حکمرانی کند.
وقتی مرگ و زندگی به کار های خود بازگشتند، کار جفتشان بسیار سخت شده بود. مرگ باید سریعا به سرتاسر سیاره میرفت و روح موجودات زنده را میگرفت، و زندگی در تلاش بود که جلوی این موجود جدید را بگیرد که سیاره را نابود نکند.
امروزه به ان موجود، انسان میگویند، موجودی به لقب اشرف مخلوقات...
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.