یکی رقصید و دیگری آهنگری کرد. هر دو با گرما سر و کار داشتند، و هردو حداکثر تلاششان را میکردند که ان گرما زنده بماند. هر دو دوستان خوبی بودند، و در کنار یکدیگر یه هنرشان میپرداختند. افسوس که به ندرت به آهنگر سری زده میشد. حتی مواقعی که موجودات درنده و وحشتناک به مردم حمله میکرد، انها با ترس و وحشت قایم میشدند و با لبخندی برای هنر رقاص به سمت این دو دوست میامدند. و تمامی سلاح های آهنگر، کنار خودش زنگ میزد. ولی زمانی رسید که چندین جوان به سمت اهنگر آمدند و درخواست سلاح های او را کردند، و اهنگر برای انها بهترین هایی که میتوانست را ساخت. هیچگاه نشده بود که گرمایی جدید در وجودش حس کند؛ فقط گرمایی کوره ای که در ان کار میکرد بود اهنگر چکشش را بالا برد و همزمان زمزمه کرد: "گرمای امید...پس برای همینه که طرفدارهای بیشتری داری."
وجود داشتن یه حقیقته، یه دانستنی. یا هرچیز دیگه ای که دوست داری صداش کنی. من وجود دارم، تو وجود داری، اون مورچه وجود داره، همه چیز وجود داره. ولی زندگی کردن؟ اوه اون یکی یه هنره. تو، اره تو، میتونی مثل یه...نمیدونم، مثل یه سیب زمینی زندگی کنی! کل روز روی مبل بشینی، سر موبایل یا کتابت، موقعی که باید غذا بخوری و موقعی که باید بخوابی. یا میتونی مثل یه ماجراجو زندگی کنی. شاید توی جنگلماجراجویی کنی، شاید توی اتاقت، شاید توی تخیلاتت. چیزی که میخوام بگم اینه که، یک هنرمند پراشتیاق باش، که زندگیت، بزرگترین هنریه که قراره ارائه بدی.
گربه سیاه از درخت بالا رفت و کنار کلاغی که بر روی شاخهای در حال خوردن یک تکه گوشت دزدیده بود نشست. کلاغ نیمنگاهی به گربه سیاه کرد و به خوردنش ادامه داد. «کلاغ؟» گربه سیاه پرسید. «چی شده؟» کلاغ گفت. «داشتم از یک کتابخانه رد میشدم،» گربه سیاه توضیح داد، «و همیشه خودم و خودت رو میبینم که موجودات سحرآمیز، یا حیوان خانگی جادوگرها هستیم. برام سؤال شده بود، خواستم بدونم تو چیزی میدونی؟» کلاغ یک تکه گوشت دیگر را کند و آن را درسته قورت داد. «مثل خودت چیزی از انسانها متوجه نمیشم. ولی فکر کنم... نمیدونم، ولی تنها چیزی که به ذهنم میاد اینه که انسانها دوست دارن خیالپردازی کنن. من و تو جفتمون تاریکیم، مثل وقتی خورشید به خواب رفته؛ شاید به خاطر این باشه که من و تو موجودات عجیبوغریبی هستیم.» «هوم،» گربه گفت. «جوابی نبود که دنبالش بودم.» چشم جفتشان به انسانی افتاد که لباسی مرتب و یک کیف در دست داشت. و هر قدم به آنها نزدیکتر میشد. «یه انسانه،» کلاغ گفت. «آره میبینمش،» گربه زمزمه کرد. هر دو به یکدیگر نگاهی انداختند و کلاغ سرش را به معنی تایید تکان داد. گربه آهی کشید، و به سمت کلاغ حمله کرد.
چیزی که شاخ و دم داره، نفس هاش آتشین هستند، و دندان هایش به تیزی تیغ هستند، هیولا نام ندارند. انها به سادگی موجوداتی درنده یا ترسناک هستند. هیولا موجودیست که رویا ها را نابود کند و نگذارد انها به واقعیت بیآیند
سیهزمرد---مرگ--- در قلب بالاترین نقطه بلندترین کوه کاشته شده بود. از روزی که آن سنگ ارزشمند برانجا گذاشته شد، زندگی های مردم جوری نبود که بر آن عادت داشتند. همه راجع به زمردسیاه، و کسی که آن را بر آنجا گذاشته بود، نادان بودند؛ تنها تغییر زندگی عادی انها بود که اگاهشان بودند. هرروزه، مردم با اشک هایی سوزان از درد، بر روی خاک میافتادند، و دگر نفسی از انها بیرون نمیامد...
نقدها
زیبا بود 🤎
خیلی ممنون🤎☕