یکی رقصید و دیگری آهنگری کرد. هر دو با گرما سر و کار داشتند، و هردو حداکثر تلاششان را میکردند که ان گرما زنده بماند. هر دو دوستان خوبی بودند، و در کنار یکدیگر یه هنرشان میپرداختند.
افسوس که به ندرت به آهنگر سری زده میشد. حتی مواقعی که موجودات درنده و وحشتناک به مردم حمله میکرد، انها با ترس و وحشت قایم میشدند و با لبخندی برای هنر رقاص به سمت این دو دوست میامدند. و تمامی سلاح های آهنگر، کنار خودش زنگ میزد.
ولی زمانی رسید که چندین جوان به سمت اهنگر آمدند و درخواست سلاح های او را کردند، و اهنگر برای انها بهترین هایی که میتوانست را ساخت. هیچگاه نشده بود که گرمایی جدید در وجودش حس کند؛ فقط گرمایی کوره ای که در ان کار میکرد بود
اهنگر چکشش را بالا برد و همزمان زمزمه کرد: "گرمای امید...پس برای همینه که طرفدارهای بیشتری داری."
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.