روزی رسید که مرگ و زندگی خواستند برای یک روز، ببیند که دیگری در کار خوشان چه حسی دارند. پس مرگ تبدیل به زندگی، و زندگی تبدیل به مرگ شد. در همان یک روز، جمعیت همه موجودات زنده انقدر بالا رفت که سیاره به سختی میتوانست تحمل کند. زندگی نمیتوانست موجوداتی که خودش خلق کرده را از روی سیاره بردارد. در ان سو، مرگ که قدرت زندگی را داشت یک موجود جدید خلق کرد. موجودی که بنظرش یک خلقت بینقص بود، و ان را بر روی سیاه کاشت تا حکمرانی کند. وقتی مرگ و زندگی به کار های خود بازگشتند، کار جفتشان بسیار سخت شده بود. مرگ باید سریعا به سرتاسر سیاره میرفت و روح موجودات زنده را میگرفت، و زندگی در تلاش بود که جلوی این موجود جدید را بگیرد که سیاره را نابود نکند. امروزه به ان موجود، انسان میگویند، موجودی به لقب اشرف مخلوقات...
میدونی...تمامی انسان ها باید یک زمانی راه زندگیشون رو گم کنن. بنظرم اجباریه که این اتفاق بیافته؛ چون اینطوری هیچوقت راه درست زندگیشون رو پیدا نمیکنن. من خودم موقعی راه زندگیم رو پیدا کردن که فهمیدم، به عقب قدم برداشتن هم جزوی از رقصم حساب میشه
یکی رقصید و دیگری آهنگری کرد. هر دو با گرما سر و کار داشتند، و هردو حداکثر تلاششان را میکردند که ان گرما زنده بماند. هر دو دوستان خوبی بودند، و در کنار یکدیگر یه هنرشان میپرداختند. افسوس که به ندرت به آهنگر سری زده میشد. حتی مواقعی که موجودات درنده و وحشتناک به مردم حمله میکرد، انها با ترس و وحشت قایم میشدند و با لبخندی برای هنر رقاص به سمت این دو دوست میامدند. و تمامی سلاح های آهنگر، کنار خودش زنگ میزد. ولی زمانی رسید که چندین جوان به سمت اهنگر آمدند و درخواست سلاح های او را کردند، و اهنگر برای انها بهترین هایی که میتوانست را ساخت. هیچگاه نشده بود که گرمایی جدید در وجودش حس کند؛ فقط گرمایی کوره ای که در ان کار میکرد بود اهنگر چکشش را بالا برد و همزمان زمزمه کرد: "گرمای امید...پس برای همینه که طرفدارهای بیشتری داری."
وجود داشتن یه حقیقته، یه دانستنی. یا هرچیز دیگه ای که دوست داری صداش کنی. من وجود دارم، تو وجود داری، اون مورچه وجود داره، همه چیز وجود داره. ولی زندگی کردن؟ اوه اون یکی یه هنره. تو، اره تو، میتونی مثل یه...نمیدونم، مثل یه سیب زمینی زندگی کنی! کل روز روی مبل بشینی، سر موبایل یا کتابت، موقعی که باید غذا بخوری و موقعی که باید بخوابی. یا میتونی مثل یه ماجراجو زندگی کنی. شاید توی جنگلماجراجویی کنی، شاید توی اتاقت، شاید توی تخیلاتت. چیزی که میخوام بگم اینه که، یک هنرمند پراشتیاق باش، که زندگیت، بزرگترین هنریه که قراره ارائه بدی.
گربه سیاه از درخت بالا رفت و کنار کلاغی که بر روی شاخهای در حال خوردن یک تکه گوشت دزدیده بود نشست. کلاغ نیمنگاهی به گربه سیاه کرد و به خوردنش ادامه داد. «کلاغ؟» گربه سیاه پرسید. «چی شده؟» کلاغ گفت. «داشتم از یک کتابخانه رد میشدم،» گربه سیاه توضیح داد، «و همیشه خودم و خودت رو میبینم که موجودات سحرآمیز، یا حیوان خانگی جادوگرها هستیم. برام سؤال شده بود، خواستم بدونم تو چیزی میدونی؟» کلاغ یک تکه گوشت دیگر را کند و آن را درسته قورت داد. «مثل خودت چیزی از انسانها متوجه نمیشم. ولی فکر کنم... نمیدونم، ولی تنها چیزی که به ذهنم میاد اینه که انسانها دوست دارن خیالپردازی کنن. من و تو جفتمون تاریکیم، مثل وقتی خورشید به خواب رفته؛ شاید به خاطر این باشه که من و تو موجودات عجیبوغریبی هستیم.» «هوم،» گربه گفت. «جوابی نبود که دنبالش بودم.» چشم جفتشان به انسانی افتاد که لباسی مرتب و یک کیف در دست داشت. و هر قدم به آنها نزدیکتر میشد. «یه انسانه،» کلاغ گفت. «آره میبینمش،» گربه زمزمه کرد. هر دو به یکدیگر نگاهی انداختند و کلاغ سرش را به معنی تایید تکان داد. گربه آهی کشید، و به سمت کلاغ حمله کرد.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.