_ هنک ؟ چه خبر از پرنده آبی درون قلبت ؟
جوابی نداد و همچنان سیگارش را میکشید
_ بیخیال . من درمورد اون پرنده میدونم
_ همه دربارهاش میدونن
و جرعهای از آبجوی ارزان قیمتش نوشید.
_ پرندهی آبی من خیلی وقته دیگه نمیخواد بیاد بیرون . تو از خودت بگو ، هنک .
لیوان آبجوی خالی را روی میز گذاشت .
_ آبجوی خیلی ارزونی بود . و تلخ
_ تلخ تر از آبجو میدونی چیه ؟
دختر نگاهی به جالی خالی هنک انداخت
_ اینه که تو حتی وجود خارجی هم نداری .
نه کسی کنارش نشسته است و نه لیوان آبجویی وجود دارد . فقط گفت و گویی که از تنهایی به وجود آمده است .
نقدها
خوب بود ضربه ی آخرش خوب بود ولی با توضیحات بعدش اون حس اولیه ی ضربه رو از بین بردی