_ خب هنک ، تموم شد . میتونی بری . هنک سرش را از روی ماشین تحریر قدیمیاش بلند کرد . _ چی تموم شد ؟ کجا برم ؟ _ تموم شد . دیگه نمیخوام بنویسم . دختر نشست و سیگار کشیدن هنک را تماشا کرد _ چرا هنوز اینجایی ، هنک ؟ زود باش برو . _ چرا دیگه نمیخوای بنویسی ؟ _ قبلا هم بهت گفته بودم ، من نویسنده خوبی نیستم ، افتضاحم . _ و چی باعث شده اینطوری فکر کنی ؟ فئودور با یک جلد از ابله ، از اتاقی بیرون آمد . _ بخاطر اینکه...خب خوب نیستم دیگه... هنک به ماشین تحریرش برگشت . _ تنها قاضی یک نوشته ، نویسندهاش است .
_ چیکار داری میکنی ، هنک ؟ این چیه هی به دیوار میکوبی ؟ در حالی که آبجوی ارزان قیمتش را مینوشید جواب داد . _ مرگ . جواب سادهی هنک ، او را از کارش بازداشت. _ دوباره ؟ بیخیال مرد . بزارش تو جیب چپت و برو یه شعر جدید بنویس هنک لحظه از کوباندن مرگ باز ایستاد و لیوان خالی آبجو را روی میز گذاشت . _ شعر جدید ؟ بیخیال. خودت داری چیکار میکنی ، صادق ؟ صادق کارش را دوباره از سر گرفته بود . _ تعمیر شیر گاز . باید برای وقتی که میخوام بازش بزارم آماده باشه . هنک سیگاری روشن کرد و کوباندن مرگ به دیوار را دوباره آغاز کرد .
_ هنک . به نظرت روی کدوم بزارم ؟ هنک نگاهی به صفحهی سبز قمار انداخت. _ نمیدونم . آبی _ هنک . اینجا آبی نداره. شرط میبندم اینو فقط به خاطر اون پرنده آبی لعنتی گفتی . و دستش را روی سینهی هنک میکوبد . _ بیخیال فئودور. فقط یکی رو انتخاب کن . من که میدونم به خاطر برد بازی نمیکنی ، پس فقط یکی رو انتخاب کن . _ تو نمیخوای شرط ببندی ؟ هنک سیگار جدیدی روشن کرد . _ من برای پولم بیشتر ارزش قائلم . زود انجامش بده . میخوام برم مسابقه رو تماشا کنم . و نگاهی به ساعت خیالیاش انداخت . _ دوباره اون اسب های لعنتی ؟ بیخیال . و ۱۰ کوپک روی قرمز گذاشت و همهاش را باخت.
_ هنک ؟ چه خبر از پرنده آبی درون قلبت ؟ جوابی نداد و همچنان سیگارش را میکشید _ بیخیال . من درمورد اون پرنده میدونم _ همه دربارهاش میدونن و جرعهای از آبجوی ارزان قیمتش نوشید. _ پرندهی آبی من خیلی وقته دیگه نمیخواد بیاد بیرون . تو از خودت بگو ، هنک . لیوان آبجوی خالی را روی میز گذاشت . _ آبجوی خیلی ارزونی بود . و تلخ _ تلخ تر از آبجو میدونی چیه ؟ دختر نگاهی به جالی خالی هنک انداخت _ اینه که تو حتی وجود خارجی هم نداری . نه کسی کنارش نشسته است و نه لیوان آبجویی وجود دارد . فقط گفت و گویی که از تنهایی به وجود آمده است .
تمامی لیوان های روی میز را شکست و بر سر دختر فریاد کشید :《 فقط یک جواب میخوام . چراااااااااا . 》 دختر چیزی نگفت و فقط به زمین نگاه میکرد . مرد عصبانی تر فریاد زد :《 این سکوتت الان یعنی چی ؟ خجالت میکشی ؟ پشیمونی ؟ 》 هنوز جواب دختر سکوت بود . صدای مرد از عصبانیت به غم رسید . به درد رسید : 《 الان میخوای التماست کنم برای جواب ؟ نمیخوای بگی چرا این کارو کردی ؟ چرا بچه رو انداختی؟ 》 لبان خشک دخترک از هم باز شد اما صدایی از لبانش خارج نشد .
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.