تمامی لیوان های روی میز را شکست و بر سر دختر فریاد کشید :《 فقط یک جواب میخوام . چراااااااااا . 》
دختر چیزی نگفت و فقط به زمین نگاه میکرد . مرد عصبانی تر فریاد زد :《 این سکوتت الان یعنی چی ؟ خجالت میکشی ؟ پشیمونی ؟ 》
هنوز جواب دختر سکوت بود . صدای مرد از عصبانیت به غم رسید . به درد رسید : 《 الان میخوای التماست کنم برای جواب ؟ نمیخوای بگی چرا این کارو کردی ؟ چرا بچه رو انداختی؟ 》
لبان خشک دخترک از هم باز شد اما صدایی از لبانش خارج نشد .
نقدها
قشنگهههه🖤