خزان همیشه میآید،همیشه همه چیز را دربر میگیرد،حتی مرگ را،اما که فکرش را می کرد:خزان هم همیشگی نیست
امروز شهر دلگیر است. هرچند که این ماتم عالم گیر است. وطن در خون و خاکستر بنشسته، خزان نیز ازین آتش دامن گیر است.
در دل این بیگانه که هر روز خزان است اشک هر لحظه به چشمش وزان است بر تن و حنجر این رهگذر انگار تیغ و تبر و دشنه حلال است
اندکی بایست، اندکی بیشتر، شاید این آخر ثانیه ها باشد، شاید زندگی ارزشش را داشته باشد، شاید روز خوبی در راه باشد، شاید...شاید در ته دل خودم هم اندکی به این شاید ایمان داشته باشم...شاید خزان همیشگی نباشد، اندکی بایست، اندکی بیشتر...اندکی بیشتر.
انسان ها موجودات عجیبی هستند با ضربه ی ساده ای به سر می میرند و در جنگ هسته ای زنده می مانند، در خوشی فاسد می شوند در سختی پیشرفت می کنند، وقتی طبیعت به آنها کاری دارد به هم محبت می کنند و اگر ذره ای از بلا دور شوند، همدیگر را می بلعند.
گام هایش محکم بود، استوار. از آن گام هایی که فکر می کنی هرگز متزلزل نخواهد شد، اما حالا متزلزل شده است، آخر همه چیز در برابر خزان متزلزل می شوند، چون خزان همه چیز را فاسد می کند، حتی اراده ی یک مرد جنگی را. چیز های زیادی در طول تاریخ نیست که توانسته باشد خزان را به سختی بیندازد، چون خزان همیشه همه چیز را در بر می گیرد.
به این سو نیا اینجا زمین بخیل است ، آسمان مرده و رودها یا خشکیده یا در خصاصت خود باتلاقی فسرده اند ، به این سو نیا اینجا مردمان تسلیم مرگند و آزادگان دیوانگانند ، هرچند که حق داری حرفم را نپذیری چون خودم از دیوانگانم.
خزان همیشه میآید ، همیشه همه چیز را دربر میگیرد ، حتی مرگ را ، اما که فکرش را می کرد : خزان هم همیشگی نیست!
گاهی دلم می خواهد به کابوس هایم پناه ببرم ، آخر آنجا امیدی برای بیدار شدن هست اما اینجا چه ؟ امیدی برای بهتر شدن ؟ احمقانست ، چون جهان فقط سقوط می کند و بهترین پایان زودتر تمام شدن است ، پس گه گاهی که پشت گیشه ی داروخانه می ایستم چشمم ناخودآگاه به دنبال قرص برنج می گردد ، تا شاید یکبار برای همیشه بتوانم بدون ترس از بیدار شدن کابوس ببینم و یا همین یکبار شاید جهان اینقدر دست و دلباز باشد که یک رویای شیرین به من بدهد ولی خب ... جهان هیچ وقت اینقدر دست و دلباز نبوده...
باران میبارید. او بر لبهی پشتبام ایستاده بود و میخواست بر قطرات قدم بگذارد و به سوی آسمان برود. اولین گام را گذاشت، بعد دومی و سومی... با هر قدم که به بالا میرفت، از جسم بیجانش خون بیشتری جاری میشد و بیشتر به جوب میرفت؛ گویی از ابتدا به همانجا تعلق داشته است.
از زندگی دلگیرم و از مرگ، دلگیرتر. از یکی چون که هر آنچه داشت بر سرمان آورد؛ و از دیگری، که آنگاه که کمرمان خم و خمتر میشد، به ما حتی سری نزد. تا شاید با رسیدن بوی مرگ به مشامان، زندگی را اندکی راحتتر بگذرانیم.