_ خب هنک ، تموم شد . میتونی بری .
هنک سرش را از روی ماشین تحریر قدیمیاش بلند کرد .
_ چی تموم شد ؟ کجا برم ؟
_ تموم شد . دیگه نمیخوام بنویسم .
دختر نشست و سیگار کشیدن هنک را تماشا کرد
_ چرا هنوز اینجایی ، هنک ؟ زود باش برو .
_ چرا دیگه نمیخوای بنویسی ؟
_ قبلا هم بهت گفته بودم ، من نویسنده خوبی نیستم ، افتضاحم .
_ و چی باعث شده اینطوری فکر کنی ؟
فئودور با یک جلد از ابله ، از اتاقی بیرون آمد .
_ بخاطر اینکه...خب خوب نیستم دیگه...
هنک به ماشین تحریرش برگشت .
_ تنها قاضی یک نوشته ، نویسندهاش است .
نقدها
خود نویسنده خیلیییی بیشتر از بقیه به متنش سخت میگیره واقعا