_ چیکار داری میکنی ، هنک ؟ این چیه هی به دیوار میکوبی ؟
در حالی که آبجوی ارزان قیمتش را مینوشید جواب داد .
_ مرگ .
جواب سادهی هنک ، او را از کارش بازداشت.
_ دوباره ؟ بیخیال مرد . بزارش تو جیب چپت و برو یه شعر جدید بنویس
هنک لحظه از کوباندن مرگ باز ایستاد و لیوان خالی آبجو را روی میز گذاشت .
_ شعر جدید ؟ بیخیال. خودت داری چیکار میکنی ، صادق ؟
صادق کارش را دوباره از سر گرفته بود .
_ تعمیر شیر گاز . باید برای وقتی که میخوام بازش بزارم آماده باشه .
هنک سیگاری روشن کرد و کوباندن مرگ به دیوار را دوباره آغاز کرد .
نقدها