« میگم...»
« جان دلم»
«اگه یکروز به هر نحوی دنیا مارو از همدیگه دور کنه چی؟»
«منظورت اینه که از هم زده بشیم؟»
«نه دقیقا، مثلا اگه اینجا گرم بشه و مجبور بشم بگردم به قطب و بینمون یک قاره فاصله بیفته.»
«ابر همیشه یک راهی برای برگشتن به خونش پیدا میکنه»
«منظورت چیه؟»
«ابر، بخشی از اقیانوس بود که به خاطر شرایط، مجبور شد خونه رو ترک کنه و به آسمون بره. ولی عاشق همیشه راهی برای برگشت خونهاش، آغوش معشوقش پیدا میکنه»
«مثل ابر بارون میشه تو بغل عزیزترینش»
«دقیقا...»
-آناندا-