گاه یک رفتن، تمامت را با خود میبرد...
چه زیبا گفت: فاصله؛ کارِ تَن است...جان جدا نمی شود(آوین)
اگر سهم من از تمامِ دنیا؛ فقط همین ، دلتنگی باشد...! باز هم تمامِ عمر نام تو را در پناه قلبم مثلِ عزیزترین رازِ جهان حفظ خواهم کرد و من با خیالِ تو؛ پیر خواهم شد
هر جای زندگیم نگاه میکنم، تو هستی! اما خب...نیستی
گاهی تنها همدَمِ آدمی ، شَب است... همان که ، تمامِ ناگفته ها را بی آنکه بشنود ؛ میفهمد...
بی رحم ترین،آموزگار؛ روزگار بود... که اول امتحان گرفت؛ بعد بهمون درس داد! گاهی با یک اشتباه، نوزده نمیشی؛ صفر میشی... تاوانش میشود ، یک عمر (حسرت)
یک سو تویی و حادثه ی چشم سیاهت یک سو منم و حسرت یک لحظه نگاهت؛ از حسرت دیدار همین قدر بدان که ... همرنگ شده بخت من و موی سیاهت(آوین)
من در اولین روزِ رفتنت گم شدم! از آن روز هرچه گشتم خودم را پیدا نکردم! انگار هرآنچه در من زنده بود،با (تو) رفت!
در میان همه چیزِ این دنیا! من تنها یک چیز را خوب یاد گرفته ام؛ اینکه چطور در عینِ فروریختن، وانمود کنم که ایستاده ام!
چه اندوه بزرگیست! دوست داشتنه کسی که باید هر روز بیشتر از دیروز فراموشش کنی و هرشب... بیشتر از همیشه دوستش بداری، انگار خداوند زیباترین عشق ها را فقط برای دلتنگی آفریده...
تنهایی آن نیست که کسی نباشد، آن است که هیچکس،آن یک نفر نباشد...