گاه یک رفتن، تمامت را با خود میبرد...
گاهی تنها همدَمِ آدمی ، شَب است... همان که ، تمامِ ناگفته ها را بی آنکه بشنود ؛ میفهمد...
بی رحم ترین،آموزگار؛ روزگار بود... که اول امتحان گرفت؛ بعد بهمون درس داد! گاهی با یک اشتباه، نوزده نمیشی؛ صفر میشی... تاوانش میشود ، یک عمر (حسرت)
یک سو تویی و حادثه ی چشم سیاهت یک سو منم و حسرت یک لحظه نگاهت؛ از حسرت دیدار همین قدر بدان که ... همرنگ شده بخت من و موی سیاهت(آوین)
من در اولین روزِ رفتنت گم شدم! از آن روز هرچه گشتم خودم را پیدا نکردم! انگار هرآنچه در من زنده بود،با (تو) رفت!
در میان همه چیزِ این دنیا! من تنها یک چیز را خوب یاد گرفته ام؛ اینکه چطور در عینِ فروریختن، وانمود کنم که ایستاده ام!
چه اندوه بزرگیست! دوست داشتنه کسی که باید هر روز بیشتر از دیروز فراموشش کنی و هرشب... بیشتر از همیشه دوستش بداری، انگار خداوند زیباترین عشق ها را فقط برای دلتنگی آفریده...
تنهایی آن نیست که کسی نباشد، آن است که هیچکس،آن یک نفر نباشد...
غم واقعی که، فقط از دست دادنِ یک نفر نیست... بلکه؛ زندگی کردن با جای خالیِ اوست
چه تلخ است دلتنگی برای کسی که هنوز تمام دنیای توست! اما سالهاست سهمی از روزهایت ندارد... گاهی این دوری فقط قلبم را به درد نمی آورد انگار تمام وجودم زیر سنگینی نبودنت آرام آرام خرد میشود، هر روز با امیدی بیدار میشوم که می دانم ، قرار نیست به تو برسد ؛ و هرشب با بغضی میخوابم که هیچکس جز خودم از آن خبر ندارد... سکوت کرده ام! نه چون فراموشت کرده ام... چون میدانم دیگر جایی در قلبت ندارم. تنها کاری که از من بر می آید صبر کردن است؛ صبری که هر لحظه مرا خسته تر میکند، اما هنوز نتوانسته ذره ای از عشق تو را از دلم کم کند(آوین)
من، خاموش میشوم... اما تو در ویرانه های روحم ؛ همچنان نفس خواهی کشید. تو هرگز در من تمام نمیشوی.(آوین)