پلکهای خیسش از یکدیگر جدا شدند. سختی قلم را در دستانش حس میکرد. تیزی مدادش را در قلب کاغذ فرو کرد و نوشت:«چشمانش چو سلول انفرادی سیاه و تاریک بود و من در آن حبس ابد بودم.» همهی آن نوشتهها خطاب به شخصی بود که نبود. شخصی که پر کشیده بود. ته دلش میدانست که این اتفاق بدی نیست. میدانست برای جفتشان بهتر است. شایدم نه، شاید فقط برای او خوب نبود. دستش را مشت کرد و به دلش کوباند. دردش کافی نبود. دستش را باز کرد و سیلیای با تمام توانش بر رخارش زد. درد داشت، اما حالت چهرهاش تغییری نکرد. بیتفاوت، بیحس و قطرهای که از چشمانش میچکید. او میدانست، از همان وقتی که در چشمان یارش حبس بود. همان موقع وصیت نامهاش را نوشته بود . انتخابی درکار نبود. یا حبس ابد یا محاربه. اما حال، در سلول انفرادی در انتظار اجرای حکم بود. منتظر مرگ. قلمش را برداشت و نوشت:« چطور میشود، یکنفر نباشد، ولی همچنان فقط او باشد. آه... خدا چکارها میکنی با مخلوقهایت.»
او تناقضیاست بین رویا و واقعیت. رویایی که واقعیاست اما اندازهی زادگاهش که شهر پریان باشد دور. سوال این است که چرا؟ چرا همیشه آن چیزی که دلت برایش حبس میکشد، باید انقدر دور باشد؟ چرا باید وقتی تموم وجودم را اشباع کرده درآغوشم نباشد؟ چرا همیشه یک در باید بسته بماند؟
روز به روز مهمانی قلبم خلوتتر میشد. دوستان و آشنایانی که صرفا برای صرف چای آمده بودند، چایشان را نوشیدند و رفع زحمت کردند. برخی از آنها بیشتر ماندند و بعد از شام تشریف بردند، و باقی نیز پس از تماشای فیلم آخر شب خداحافظی کردند. و اما تنها یک نفر ماند که باده را از دستم بگیرد و گریههای مستیام را بشنود. کسی که گویا از اول صاحب مجلس بوده. کسی که با سخت شدن اوضاع آغوشش را محکم تر کرد. کسی که ماند وقتی هیچکس حاضر نشد. (دوباره زباله های ذهنم رو میخونید)
شاید در پی چیزهای اشتباهی هستیم، شاید درک شدن چیز زیادی است. شاید باید مثل اون همسایهی همیشه عصبانی باشیم که نمیگذاشت تو کوچه بازی کنیم، شاید باید ذوقمون کور میشد. شاید واقعا زندگی قرار نیست روی تلخش را برگرداند. شاید حق با کولی ها بود، رازش در رقص در حین مرگ است، شادی در اعماق اندوه و وحشت. نمادی که شادیای فانتزی و دیرینه را نشان نمیدهد، بلکه سرودیست سرور بخش در دل ناامیدی، مانند خندههای جوانکی در راه حوزه امتحانی که میداند قرار است شهریور نیز همین مسیر را طی کند... اینسری زباله های ذهن آناندا رو میخونید
« میگم...» « جان دلم» «اگه یکروز به هر نحوی دنیا مارو از همدیگه دور کنه چی؟» «منظورت اینه که از هم زده بشیم؟» «نه دقیقا، مثلا اگه اینجا گرم بشه و مجبور بشم بگردم به قطب و بینمون یک قاره فاصله بیفته.» «ابر همیشه یک راهی برای برگشتن به خونش پیدا میکنه» «منظورت چیه؟» «ابر، بخشی از اقیانوس بود که به خاطر شرایط، مجبور شد خونه رو ترک کنه و به آسمون بره. ولی عاشق همیشه راهی برای برگشت خونهاش، آغوش معشوقش پیدا میکنه» «مثل ابر بارون میشه تو بغل عزیزترینش» «دقیقا...» -آناندا-
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.