روز به روز مهمانی قلبم خلوتتر میشد. دوستان و آشنایانی که صرفا برای صرف چای آمده بودند، چایشان را نوشیدند و رفع زحمت کردند. برخی از آنها بیشتر ماندند و بعد از شام تشریف بردند، و باقی نیز پس از تماشای فیلم آخر شب خداحافظی کردند. و اما تنها یک نفر ماند که باده را از دستم بگیرد و گریههای مستیام را بشنود. کسی که گویا از اول صاحب مجلس بوده. کسی که با سخت شدن اوضاع آغوشش را محکم تر کرد. کسی که ماند وقتی هیچکس حاضر نشد.
(دوباره زباله های ذهنم رو میخونید)