پلکهای خیسش از یکدیگر جدا شدند. سختی قلم را در دستانش حس میکرد. تیزی مدادش را در قلب کاغذ فرو کرد و نوشت:«چشمانش چو سلول انفرادی سیاه و تاریک بود و من در آن حبس ابد بودم.» همهی آن نوشتهها خطاب به شخصی بود که نبود. شخصی که پر کشیده بود. ته دلش میدانست که این اتفاق بدی نیست. میدانست برای جفتشان بهتر است. شایدم نه، شاید فقط برای او خوب نبود. دستش را مشت کرد و به دلش کوباند. دردش کافی نبود. دستش را باز کرد و سیلیای با تمام توانش بر رخارش زد. درد داشت، اما حالت چهرهاش تغییری نکرد. بیتفاوت، بیحس و قطرهای که از چشمانش میچکید. او میدانست، از همان وقتی که در چشمان یارش حبس بود. همان موقع وصیت نامهاش را نوشته بود . انتخابی درکار نبود. یا حبس ابد یا محاربه.
اما حال، در سلول انفرادی در انتظار اجرای حکم بود. منتظر مرگ. قلمش را برداشت و نوشت:« چطور میشود، یکنفر نباشد، ولی همچنان فقط او باشد. آه... خدا چکارها میکنی با مخلوقهایت.»
نقدها
شروع خوبی داشت 🔥