بردر میان انبوه کتابهای کهنه، بوی کاغذ و خاطره در هم آمیخته بود. انگشتان، بر جلدی چرمی و فرسوده کشیده میشدند؛ گویی در حال لمس تاریخ بودند. هر ورق، دریچهای به دنیایی دیگر میگشود؛ به قصههایی که قرنها در سکوت خفته بودند و حالا با هر نسیم، زمزمهای از گذشته سر میدادند. آنجا، زمان معنای خود را از دست میداد و تنها، جاودانگیِ کلمات باقی میماند.
بر فراز دیوار، سایهای سیاه به غروب خیره شده بود. آسمان، تابلویی از رنگهای آتشین بود؛ نارنجی و بنفش در هم تنیده. دمی تکان خورد و گویی رضایتی خاموش در وجودش جاری شد. شب، نزدیک بود و وقت شکار. در تاریکی، دو چشم چون جواهر میدرخشید و او آماده بود تا در سکوت شب، رازهای خویش را پیگیری کند.
عطر نان تازه، آشپزخانه را پر کرده بود. از دور، خندههایی شادمان به گوش میرسید. چشمان بسته شد، نفس عمیقی کشیده شد. همین سادگی، همین آرامش، همان گوهری بود که روح در پیاش میگشت. شاید زندگی، همین لحظات بیصدا و بیادعایی بود که در گذر ایام، ارزششان چون گنجی پنهان آشکار میشد.
غرق در فکر به بیرون از پنجره خیره شده بود، کم پیش می آمد که این گونه در خود باشد. "داری به چی نگاه میکنی؟ "یا کنجکاوی پرسیدم. با بغضی در گلویش گفت: "مهر از رگ گردن به ما نزدیک تر است." حال هر دو بیرون پنجره را می نگریم...
چندین سال برای موفقیتی تلاش کرد که دیگران ارزشش را تعیین کرده بودند. وقتی بالاخره به آن رسید، همه تبریک گفتند و خودش هم لبخند زد. شب، وقتی تنها شد، مدتی طولانی به جایزهای که روی میز بود نگاه کرد و هیچ احساسی نداشت. شاید بزرگترین شکستش این نبود که دیر به آرزویش رسید؛ این بود که در تمام مسیر، نفهمید آرزوی چه کسی را دنبال میکند...
نقدها
شکست های مداوم ارزش پیروزی رو بیشتر می کنه!