بردر میان انبوه کتابهای کهنه، بوی کاغذ و خاطره در هم آمیخته بود. انگشتان، بر جلدی چرمی و فرسوده کشیده میشدند؛ گویی در حال لمس تاریخ بودند. هر ورق، دریچهای به دنیایی دیگر میگشود؛ به قصههایی که قرنها در سکوت خفته بودند و حالا با هر نسیم، زمزمهای از گذشته سر میدادند. آنجا، زمان معنای خود را از دست میداد و تنها، جاودانگیِ کلمات باقی میماند.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.