بر فراز دیوار، سایهای سیاه به غروب خیره شده بود. آسمان، تابلویی از رنگهای آتشین بود؛ نارنجی و بنفش در هم تنیده. دمی تکان خورد و گویی رضایتی خاموش در وجودش جاری شد. شب، نزدیک بود و وقت شکار. در تاریکی، دو چشم چون جواهر میدرخشید و او آماده بود تا در سکوت شب، رازهای خویش را پیگیری کند.
نقدها